دیشب گرسنه بود ، دختری که مُرد
چه آسان به خاک پس دادیمش
و همسایه اش زیارتش قبول….
دیشب از سفر رسید ،
مکه رفته بود
می شناسمت.
می پرسند:میشناسی اش؟
می گویم:خوب،خوب!
شک میکنم.البته نه خوب خوب،ولی امیدوارم بهتر از دیگران.
می گویند:پس از او بگو!
می گویم از کجا شروع کنم؟
می گویند از هر کجا که میخواهی؛ازصفات،اخلاق،ظاهرش.
می گویم:ظاهرش جوان ونیرومند،رنگش گندمگون،بلند پیشانی،بینی کشیده وزیبا،چشمان سیاه ودرشت،ابروانی پر
پشت وبرجسته،شانه ای پهن،موهای مجعد وخالی بر گونه…
می پرسند:اخلاقش؟
می گویم:اخلاقش عین پدران بزرگوارش است؛مایه آرامش،برکت،هدایت،داناترو با درایت تر از همه،لباس خشن،غذایش
نان جوین،صبرپیشه،باصلابت،عابدترین،دلیرترین وجواد.
می پرسند محل زندگی اش کجاست؟؟
پاسخ می دهم:نشانی اش را به من نداده،البته نمی شودگفت نداده؛ولی خوب!
می گویند :خودت هم فهمیدی چه گفتی؟
می گویم :راستش فرموده هر وقت کارم داشتید کجاها بیایید،ولی محل زندگی فعلی اش را نمی دانم؛اگر محل زندگی
گذشته یا آینده اش را بخواهید بلدم.
تعجب می کنند:آینده اش را؟!
می گویم:بله!قرار است بعدها در کوفه ساکن شود؛مثل پدر بزرگوارش امیرالمومنین(علیه السلام).
می پرسند :حالا قرارتان کجاست؟
جواب میدهم:خیلی جاها.مثلا جمکران؛همین نزدیکی است،البته گاهی خودش به بعضی از با معرفت ها سر می زند.
می پرسند:چه جور آدمی است؟
می گویم:"یاعلی"بگویی،تا آخرش همراهت هست.تو او را فراموش می کنی،او تو را فراموش نمی کند.
می پرسند:جوری حرف می زنی که انگار فامیل ویا خویشاوند هستید!
می گویم:بله! نسبتی داریم.
می پرسند:چه نسبتی؟
می گویم:مولایم هستند.
گفت وگو تمام میشود.از هم که جدا می شویم،رو می کنم به شما که نمی دانم کجا هستی ومی گویم:
«درست گفتم آقا جان !؟ اگر چیزی اشتباه گفتم،اگر لاف زدم،شما ببخشید.
آبروداری کردم،آخر زشت است جلوی دیگران بگویم مولایم را خوب نمی شناسم.»
!
———————————–
شعر گرجستانی در مورد امام زمان …
მახარებული ხარ დილის ნიავო
ای نسیم سحری که برایمان شادی آوری
აბა მითხარ შენი ადგილი სად არის
برایمان بگو میعادگاهت کجاست
ხელი ლოცვაზე, თვალიცა გზაზე
دستهایمان به دعا و چشمانمان به راه است
ვისა ვანდოთ, ვისა ვანდოთ
به که پناه ببریم، به که پناه ببریم
აბა მითხარ სანდო გული სად არის
برایمان بگو محرم دلهایمان کجاست
გზასა ვერ ვარჩევ
سردرگمیم
დაკარგული ვარ
گمگشته ایم
წმინდა სინათლე მთვარე სად არის
آن ماه نور مقدس کجاست
გული მიფთხების, თვალიც მიქრების
دلهایمان لرزان و چشمهایمان در حال کم سو شدن است
აბა მითხარ გულის ვარდი სად არის
برایمان بگو آن گل زیبای دل کجاست
გამითენდა დილა პარასკევისა
دوباره صبح جمعه آمد
აბა მითხარ დღესის ოქრო სად არის
برایمان بگو یگانه گوهر امروز کجاست
شوخ طبعی یک رزمنده ایرانی تا لحظه آخر !!!
مصاحبه گر :
ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه میکرد
دوربین رو برداشتم و رفتم بالای سرش داشت اخرین نفساشو میزد
ازش پرسیدم این لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت:از
مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن،عکس روی کمپوت ها
رو نکنن.گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی
گفت:اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده. از خاطرات یک رزمنده
لیلا اسفندیاری کجوری راد کوهنورد زن ایرانی بود
که رکوردهای صعود متعددی را به عنوان نخستین زن کوهنورد ایرانی به نام خود به ثبت رساند.
او در آخرین صعود خود، در راه بازگشت از صعود موفق
قله گاشربروم ۲، به دلیل از دست دادن تعادل و سقوطی ۳۰۰ متری جان خود را
از دست داد.
گاهی خراب کردن پل ها کار بدی نیست ….
چون باعث میشود نتوانید به جایی برگردید
که از همان ابتدا نباید قدم
دانشجویی به استادش گفت:استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!
نظر شما چیست .. یک وهابی آدم کش بهتر است یا هندویی که شیر بچه اش را با حیوانات تقسیم می کند… یا ضامن آهو
دل نوشته ای به امام زمان علیه السلام ..
یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست .. سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران ..
میخواهم از جور زمانه بگویم ، میخواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پردهای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذرهای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خستهام.
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من میدانی چند سال است انتظار میکشم. از وقتی سخن گفتهام و معنای سخن خود را فهمیدهام انتظارت را میکشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.
خستهام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. میدانی چند نوجوان هم سن و سال من آوارهاند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.
چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی میآیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش میدهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش میترسم. میترسم بیائی و من خواب باشم. میترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم…
حس میکنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمیشنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده.
ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست ! نیستی تا ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه میکنند ! چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابانهای تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه میکنند؟
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینهی زخمیام را مرهمی باشم. میدانی چه آمد؟
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور….
نه ؛ غم میخورم ؛ غم میخورم بخاطر روزهایی که نبودهای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. غم میخورم به خاطر روزهایی که به یادت نبودهام و با گناه شب شدهاند. همان روزهایی که در تقویم خاطرهها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کردهام.
بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی میآید؟ کی میشود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»
با تمام جهل و مستی تصمیم گرفتهام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن ماندهام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت میکشم.
دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگیاش ایمان میآورد
بیاید باهم برابر باشیم نه برادر.. چون هابیل و قابیل باهم برادر بودند بیاید برای هم خوشبختی بیاوریم صلح و دوستی و فراوانی نعمت ..
یا صاحب الزمان چه خوب
بود فردا صبح که سایت خبری را می خوانم بشنوم امام زمان ظهور کرد حاضرم
عمرم را بذهم ولی این خبر را بشنوم… ااد